تبليغاتX
اندوه مــــــرا بچـــــین که رسیده است







اندوه مــــــرا بچـــــین که رسیده است

یادم باشد اگر اّهسته گام بردارم دیرتر شب می شود یادم باشد....

پدر

روزگاری شانه ام تکیه بر دستان رستم شاهنامه کودکی هایم داشت

امّا حالا

پدر

آرامِ دنیای من

قلب خانه

همان مهر بی پایان........

 چشم برهم،بار سفر بست و مرا عمری در هوایش همچو مرغی بال و پر شکسته سرگردان کرد

 دلتنگی در وجودم بیداد می کند

 درد واژه های روحم در هجرش شاه بیت غزل های دیوان دلم می شود

و در سوگش چشمهای همیشه بارانی من بر برگ برگ زندگی ماندگار می ماند

 

 

حباب نوشت ۱: یک سال پیش در چنین لحطه هایی رفتی و حالا عقربه ها بی پدر شدن را کم کم به من

تسلیت می گویند و من این ثانیه ها را درد می کشم

حباب نوشت ۲:این روزها دیوارهای کوچه پس کوچه های شهرم با خبر سالروز رفتنت روی قلبم فرو   

می ریزد و من به تصویرت روی دیوار زل می زنم و با بغضی سنگین بین شلوغی شهر گم می شوم

 (به قول اخوان ثالث:ابرهای همه عالم شب وروز ... در دلم می گریند..)

......نوشت:غمت همبازی طفل دلم شد

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/02/12ساعت 2:5 توسط حباب |

 به راه باید رفت

و در نشستن با هر که

                              هر کجا

                                   هر وقت

از احتیاط نباید گذشت

که یک دقیقه ی غفلت

بسا

_ که حاصل آن

سالها دربدری است

"حمید مصدق"

 

این متن رو توی یه وبلاگ پراز حماقت خوندم ،به دلم نشست ،اینجا نوشتم

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/01/22ساعت 16:28 توسط حباب |

نامه به بابایی

سلام بابایی من

خوبی؟

 باهات حرف دارم

نه ،نگران نشو همه چی خوبه

 تنها غممون نبودنت و دلتنگی واسه توئه بابای خوبم

غمی کمر شکن.......

حالا یکم حرف بزنم؟

می دونی

تقریبا عادت هر روز مامان اینه که سی دی علیرضا افتخاری تورو بزاره توی دستگاه و گوش بده

 صدای گرم افتخاری  از این طرف خونه پخش میشه که می خونه:

به راه وی تا سحر ماندم

ژاله افشاندم، او نیامد

به امیدش با نوای دل

نغمه ها خواندم،اونیامد

امید دل من کجـایی؟ سحر شد چرا پس نیــــایی؟

چرا نیایی که بی تو نالانم

آتش عشقت زد شرر به جانم

..........

و مامان  از اون طرف خونه حین انجام کاراش آروم آروم به یادت اشک میریزه

و من شاهد همه تنهایی های اونم

اِچه جالب ،الان مامان گفت صدای آهنگ بابایی رو بالاتر بیار ،منم تو هال بشنوم

می دونی

 شبا تا ده بار فیلم بیمارستانتو نبینه خوابش نمی بره

رفیق نیمه راه بودی براش ،حواست هست؟؟

و امّا عادت هر روز من گوش دادن به آهنگ علیرضا قربانی و دیدن عکس ها و خاطرات توست

علیرضا قربانی می خونه:

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ایی به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

امّا مرا به عمق درونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی، رها شوم

بانگی به گوش خوابِ سکونم کشید و رفت

... و بعدش هم محمد یاوری:

یتیمی درد بی درمونه دنیا

غمِ نبودنِ سنگینِ بابا

لالالالا بابا کجایی؟

لالالالا باباجونم کی میای؟

لالالالا بابا دردت به جونم

لالالالا بابا بی تو نمی مونم

....

آه...بابا دارم از نبودنت دق می کنم

می دونی خیلی دلتنگتیم

می دونی بهار نزدیکه و بی تو .....

...

......

 چند وقت پیشا باد وحشتناکی میزد،اگه بودی می خندیدی و می گفتی بزار بزنه ،طوفان بیاد

می دونی نرجس توی کلاسش بهترین شده ،وه نبودی ببینی با چه ذوقی اینو واسمون تعریف کرد

خیلی اتفاقها می افته که نیستی، ببینی و بشنوی

آها راستی بهت گفتم  بعضی حرکتای همسری شبیه توئه؟می دونم  قبولش داشتی

فامیلید دیگه

اِاِا نخند بابا خب راست می گم فامیلید دیگه

اوف....

بخند بابا، بخند که دلم واسه خندهات لک زده از اون خنده ها که همراهش با نگات می گی آآ.....

 بهت گفته بودم آبجی کوچیکه هنوز در مورد تو از فعل حال استفاده می کنه؟

می دونی این یعنی چی؟؟

هق هقمو می شنوی بی معرفت؟

 پس چرا هیچی نمی گی ؟

چقدر زود رفتی...

زود ،خیلی زود

حرف زیاده ............

دیگه....

اینکه بهار داره میاد و یه بغض سنگین رو دلم خونه کرده.......

اینکه درد دارم ،درد بی درمونه ندیدنت.....

.....

حرف زیاده قده یه دنیا

اما خب سرتو درد نمیارم

راستی ببخش این وسط هفته نتونستم بیام مزار،یکمی بدحال بودم و نشد

امروز پنجشنبه است و مامان نون و حلوا خیرات داره

برم ناهار بخورم و بعدش کمکش کنم

مواظب خودت باش

راستی همسری سلام می رسونه

همه جوره هوامونو داره نگران ما نشو بابا جونم

قربونت.....

 

سهم من از سال ۱۳۹۰:غم انگیزترین و بدترین اتفاق زندگیم(رفتن بابا)

و قشنگترین و دوست داشتنی ترین اتفاق(آشنایی با همسری و ازدواجمون) بود

دعا نوشت:خداوندا به دل همه عزیز از دست داده ها صبر بده و تنهاشون نزار

آمیــــــــــن

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/12/14ساعت 9:15 توسط حباب |

هدیه

از حس قشنگ با تو بودن قطره اشکی آرام صورتم را نوازش می کند

و تو بی خبر از شوق درونم

با دست مهربانت

بر موهایم شانه می کشی

و من برگذشته خط بطلان

 

همسرنوشت:دوستت دارم حتی به جای زمانهایی که دوستت نداشتم

دل نوشت : عزیز دلم حضورت در زندگیم هدیه خداست  برای همان عهدی که با خدا بسته بودم

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/10/04ساعت 19:57 توسط حباب |

همنفس

با سر انگشتت روی دستم می نویسی

نفسمی...

و می گی حدس بزن چی نوشتم

اومممم

می گم

نوشتی عشقمــــــــی؟؟

می گی نه

به شوخی اخم می کنم و می گم چـــــــــــی؟یعنی عشقت نیستم؟؟؟

می خندی

دستم رو آروم می بوسی

می گی اونکه که جای خود، این رو که نوشتم حدس بزن

قبل از گفتنم با صدای بلند میگی

نفسمـــــــــــی...

عشقمـــــی

جونمـــــی

می خندم....

می خندی

دل می بندم......

من و تو می شیم ما...

قصه شروع می شه

و همنفس می شیم

به همین سادگی...........

 

 معین نوشت:دل اگه میگه صبورم

خود فریبی می کنه

بابا جونم نمی دونی چقدر  جات خالیه

چقدر دلم برات تنگ شده

چقدر نبودنت سنگینه و کشنده است

چقدر دلم می خواست روز ازدواجم کنارمون بودی

اونروز جات با هیچ چیز پر نشد...

ساده بگم بعد تو زندگی دیگه زندگی نشد...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/07/12ساعت 13:16 توسط حباب |

؟!

خداوندا

 پرسشی دارم

 وقتی دلت برای کسی تنگ می شود چه حالی می شوی؟؟

راستی

تو از بنده هایت خاطره داری؟

 

بنده نوشت : کاش تو قدری جای ما بودی یا ما لحظه ایی جای تو بودیم

خدااااااااا بی نهایت دلتنگم .....

خداااا من بابامو می خوام..........

ترانه نوشت :دل اگه میگه صبورم، خود فریبی می کنه

+ نوشته شده در شنبه 1390/05/22ساعت 13:0 توسط حباب |

چهل روز گذشت

سهم من از جای خالی بابا

بیداد روزهای دلتنگی.....

بغض مانده بر دل...

چشمان به اشک نشسته....

سکوت ماتم زده خانه ....

کابوس روزهای آخر...

روزهایی به ظلمت شب........

و....

وخاطره های مانده در خاطر است

وامروز دل در نهایت اندوه شکست در اربعین داغِ تو

 

 

تلخ نوشت :آه........هوای دل بارانیست ، شبیه واپسین روزِ بودنت

ناچار نوشت:رنج را آشفته در لبخند پنهان می کنم    تا دلش غمگین نگردد هر کسی با من نشست

درد نوشت:بابا نگاهم به تپش های قلبت دخیل بسته بود آه.....

+ نوشته شده در شنبه 1390/03/21ساعت 20:49 توسط حباب

بابا رفت

بابا چگونه باور کنم  دیگر دستهای مهربانت نوازشگر روزهای زندگی نیست

بابا چگونه باور کنم روزگار هست و می گذرد و تو که روزگارم بودی، نیستی

رفتنت داغی بود که تا هستیم ،هست و تا هست ، می سوزاند

به روزهایی که بین ما بودی می بالم

و به اندازه روزهای نبودنت تا زنده ام پرپر می زنم و می نالم

قلب زندگی با تو می تپید و بی تو......

بابا یعنی عزیز دلِ دختر

پناه خانه ،نبض عشق ،تکیه گاه امن

بابا یعنی صبوری

یعنی آرم جان من...

کجایی؟...

هیچ می دانی من از غم بی تو ماندن کمرم شکست ، مادر در غم تنهایی اش پیر شد

خواهر در باور رفتنت سرگردان و حیران شد و زندگی از غمت زمین گیر

رفتنت در باور هیچ کس نمی گنجد

 چشممان به راه ندیدنت بارانیست و دل ازبغض نبودنت آرام نمی گیرد

کجایی؟....

یادش بخیر کودکی هایم چه شادمانه می نوشتم

بابا نان داد

بابا آمد

اما حالا چیزی به قلبم چنگ می زند و درونم فریاد می کشد

بابا دیگر نیامد

بابا آرام رفت

بابا چه زود رفت

بابا رفت....

 

دل نوشت :بابا رفت،نفسم رفت

چله نوشت :لحظه های زندگی با پدر بودن مرا یادش بخیر     آن بهارشادی و مهرو وفا یادش بخیر

این روزها زنده ام یا مرده؟؟؟؟؟؟

جوانم یا پیر؟؟؟

ای داد و بیداد...........

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/18ساعت 0:37 توسط حباب |

انتظار

وقتی نیستی

سر می کشم

حجم نبودنت را....

مست می شوم

از عطر عبورت...

خسته می شود پای ماندنم....

می نشینم

زیر سایه آخرین نگاهت

تا بیایی

 زود بر گرد تا..........

 

پی نوشت:امشب به دلم قول دادم  این ترانه قمیشی رو براش بزارم تا بخوابه

دست من نیست نفسم از عطر تو کلافه میشه

لحظه ایی که حسی از تو به دلم اضافه میشه....

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/12/22ساعت 2:11 توسط حباب |

پرسه

امشب

         باران

                بر من

                        و یادِ تو

 تا صبح می بارد     

و لحظه های ابری در کوچه های خیس دلم پرسه می زند

 

پ .ن :جا برای من گنجشک زیاد است،ولی به درختان خیابانِ تو عادت دارم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/12/10ساعت 2:22 توسط حباب |

قطره قطره می چکیدم

از ناودانی که حالا

لانه کلاغی بیش نیست....

.......

 

باران نوشت :آهای هوای ابری تو می دانی من و ناودانی بدون هم یعنی آغاز تنهایی؟

اس ام اس نوشت :غم دانه دانه می افتد روی صورتم،شور است طعم نبودنت...

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/11/26ساعت 22:9 توسط حباب |

بی تــــو

بی تو

خاطره آهسته می رود و من فاتحه خوانِ قدمهایش می شوم

بی تو

.....در هیاهوی خنده های تلخ تر از گریه گم می شوم

بی تو

....اتفاقهای همیشه، زود حادثـۀ شوم می شوند

بی تو

....هزار و یک شب ،قصـۀ کابوس می شود

بی تو

....قرارِ شبِ مهتابی وعدۀ پوشالی می شود

بی تو

...دلم درد می کشد

بی تو

آستانۀ درد، مرا از سکوت خالی می کند ومن فریــــاد می کشم

راستـــــی کجایــی؟

 

....کجایـــی؟

  پشت وانت نوشت :خدایا دوزخم فرداست،من چرا امروز می سوزم!؟

 پ . ن:تا اطلاع ثانوی قالب قبلی (مشکی)تعطیل

 طرح این قالب سفید رو دوست دارم

قبلی هم همینطور

...اما طرح این قالب بهم آرامش میده

اصلا شماها بگین کدوم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/11/06ساعت 21:7 توسط حباب |

عشق ما

تو

     از محاسبۀ عشق میان من و خود

                 ما شدن را به من می آموزی

و

 

من

     چه بی حساب ما را از من و تو

                                     مِنها می کنم

 

پ.ن: مَنی بودم و با مَنَت،ما شدم

+ نوشته شده در جمعه 1389/10/17ساعت 18:52 توسط حباب |

کوچ

هجرتِ تو

همصدا با ترانه کوچ پرستو های مهاجری  بود که می دانم

بهار را

بی تو

بازخواهند گشت...

 

 

کوچ نوشت :آخرش یه روزی هجرت در خونتو می کوبه

تازه اون لحظه می فهمی همه آسمون غروبه

کپی نوشت:نمی دانم کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه آرزوهایش نمی رسد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/08ساعت 1:11 توسط حباب |

حرفهایی هست برای گفتن ، آنها را اینجا می نویسم
اما ...
"حرفهایی هست برای نگفتن
 حرفهایی که هرگز به ابتذال گفتن فرود نمی آیند
 حرفهایی بی تاب و طاقت فرسای
 که همچون زبانه های بیقرار آتشند
 و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند.... "    

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در شنبه 1389/10/04ساعت 14:0 توسط حباب

کوک

در گذر از نگاه آخرت پای رفتنم لنگ می شود

حالا تو ای همزادِ آرزو به پاس این نرفتن

کنار رویایم  بنشین و همان آواز قدیمی را بخوان

می دانم

امشب از آن شبهایست که دل تو هم ترانه ماندن کوک

می کند

بخوان و ساز بزن

من با همین  رویا کوک می شوم

+ نوشته شده در جمعه 1389/10/03ساعت 23:49 توسط حباب |

تسلیم

نقّاش تقدیر کجایی؟؟ 

تمام طرح بودنم را خلاصه کرده ایی

در تصویری از غروبی سرد و دلگیر که انتهایش دختری به نام من را

با دستهایی بالا رفته هاشور می زنی.....

نقّاش تقدیر با توأم...

دیگر دستهای دعایم خسته اند...

لااقل دستهای تسلیمم را خوب به تماشا بنشین..

پر رنگتر ببین ،این همان دستهاست

هاشور نزن......

خوب به تماشا بنشین... 

 

 

تسلیم نوشت: پرچم سفید و کفن برای آرزوها

چه هارمونی زیبایی....

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/09/15ساعت 19:49 توسط حباب |

تولد

لحظه ها گذشت

امّا...

اندوهی چیده نشد

شاید شاخه هایت را گم کرده اند

جایی شنیده ام که دعایم می کنند

تا قبل آنکه گم شوم

پیدا شوی...

 

 

 

حباب نوشت ۱ :اندوه رسیده من یک ساله شد،یک سالگی ات را فوت کن

حباب نوشت ۲ :می سپارمت به همان دعا

حباب نوشت ۳ :اندوه دوستانم کم باد

آمین..

+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/08/20ساعت 0:46 توسط حباب |

نگاه

زیر چتر آخرین نگاه

بارانی ترین لحظه را

ابر گریست...

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/08/09ساعت 18:28 توسط حباب |

بچه ها کسی از سمفونی مرگ (مانیا) خبر نداره؟

+ نوشته شده در شنبه 1389/08/08ساعت 11:24 توسط حباب |